صفحه اصلي وبلاگ
پارسي بلاگ
شناسنامه من
ايميل من
 RSS 
اوقات شرعي
  • بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 4 بازديد
    بازديد ديروز: 4
    کل بازديدها: 1381 بازديد
    يکشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 12:52 عصر+ بسم الله الرحمن الرحيم

    خدا يا با همه ترسي از گناهاني که مرتکب شده ام
    با همه ترسي که از رسوائي در قيامت دارم
    با همه ترسي که از عذاب الهي دارم
    با همه ترسي که از آتش جهنم دارم
    با همه ترسي که از غضب الهي دارم
    اما باز خوشحالم که خداوندي چون تو را مي پرستم و به بندگي تو افتخار مي کنم ، چرا که تو را اينگونه مي شناسم:


    ارحم الراحمين
    بخشنده و مهربان
    ستار العيوب 
     پوشاننده عيب ها
    سريع الرضا 
     که زود خشنود مي شوي
    غياث المستغيثين
     فريادرس ‏فرياد خواهان
    غاية آمال العارفين
    منتهاى آرزوى عارفان
    سابغ النعم
    بخشنده کاملترين نعمت
    دافع النقم
    دفع کننده هر بلاء و مصيبت
    نور المستوحشين في الظلم
    نور دلهاى وحشت زده در ظلمات
     ...


    متن فوق توسط: مريم زماني نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
    دوشنبه 9 ارديبهشت 1387 ساعت 12:4 عصر+ يک کلاغ چهل کلاغ

    يکي از خانم هاي همسايه اومد در خونه گفت با مادرت کار دارم  گفتم مادرم کسالت داره الان خوابه ، بيدار شد مي گم با شما تماس بگيره .


    دو ساعتي گذشت دوباره صداي در اومد . رفتم در و باز کردم ديدم چندتا از خانمهاي همسايه باهمديگه هجوم آوردن داخل مادرت حالش خوبه !!! ؟؟؟


    گفتم الحمدالله .


    آفرين دخترم ناراحت نباش خدا بزرگه فقط به خدا توکل کن ، انشالله خوب مي شه ، خيليها سرطان گرفتن و خوب شدن !!!


    جل الخالق ، اگه خودم با مادرم دکتر نرفته بودم و از زبان دکتر نشنيده بودم که يه سرماخوردگي ساده هست... حتما سکته رو شاخم بود!!!


    متن فوق توسط: مريم زماني نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
    چهارشنبه 29 اسفند 1386 ساعت 5:1 عصر+ سال نو مبارک

    وقتي نسيم صبح
    نام خدا ــ به زمزمه ــ درگوش خاک گفت ،
    جان جهان شکفت ؛
    درکوچه هاي شهر
    از هر شکاف سنگ دل سبزه اي تپيد
    گلبوته ها دميد
    نوروز سر رسيد .
    سال نو مبارک


     



    متن فوق توسط: مريم زماني نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
    يکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 11:14 عصر+ بيائيد منصف باشيم

    ما دختر خانمها زيبائي را دوست داريم اما خدا نکند چيزي چشممان را بگيرد . مثلا همين خواهر من لباس هاي ويژه عيد خود را خريداري کرده اما تا چشمش به لباس هاي يکي از دختران اقوام افتاد چشمانش چهار تا شد و مدام زير لب مي گفت واي رنگش را ببين !!! چه طرحي ؟ چه زيبا و ...!
    حالا هر طور شده مي خواهد يکي شبيه به آن را داشته باشد ، هر طور که شده !!! اگر خواهر من بچه هم بود مي گفتم حس حسادت بچه گانه است اما...
    تازه همين چند وقت پيش بود يک دست کامل لباس خريده بود و براي عيد هم چند تا کفش و مانتو و ... ! واي مثل اينکه بعضي ها هيچ وقت قانع نمي شوند . البته امثال خواهرم را زياد ديدم . نمي دونم چه حسي هست که ما هر چه مي بينيم و خوشمان مي آيد بايد آن را داشته باشيم هر چند براي چند روز ...
    البته من به خانمهاي خوب و محترم بي احترامي نمي کنم و گفتم بعضي ها اينطورند اما من خودم هميشه آدم قانعي هستم . من هم لباس شيک و زيبا را دوست دارم اما نه اينکه بيشتر از حق خودم بخواهم .
    مراسم عروسي برادرم بود . خانمهائي از اقوام عروس بودند که در هر ساعت يکبار به اتاق پرو مي رفتند و يک نوع لباس مي پوشيدند . همين خواهرم با خودش يک ساک لباس آورده بود ...!!!؟؟؟
    مدتي طول نکشيد که مراسم ازدواج يکي ديگر از اقوام برگزار شد . خواهرم مي گفت من خجالت مي کشم با اين لباس هاي تکراري در مراسم حاضر شوم ...!!! بايد دوباره و مدلهاي ديگري ...
    حالا اگر اين چنين خانمها مجرد باشند که واي به حال پدرشان و اگر هم که متاهل باشند بيچاره شوهرشان ...
    همسر در اين موارد يا با ترفندي اگر بتواند که باز هم غير ممکن است جلوي او را مي گيرد وگرنه با همان حس زن ذليلي يا به قول امروزي ها " تفاهم " تن به درخواست هاي او مي دهد !
    خدا نکند من يک بار به خواهرم بگويم که چرا ...؟
    آن وقت کلماتي مثل  تو احساس نداري... ، تو زيبائي را دوست ندارئي... ، تو اصلا از زندگي چي مي فهمي... ، دنيا دو روزه که يه روزش هم تعطيله ... !!! ، من نمي تونم مثل تو زندگي کنم ... ، تو خشک مقدسي... ، تو خود شيريني... ، تو مي خواي اداي بزرگتر ها رو در بياري...
    به خودم مي گم بذار اين چند وقته که هنوز مجرده خوش باشه  


     


    نظر شما چيه ؟


    متن فوق توسط: مريم زماني نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
    شنبه 6 بهمن 1386 ساعت 2:27 صبح+ شروع دوباره

    به نام خدا


    دوباره به اميد خدا يه وبلاگ براي خودم درست کردم و مي خوام از اول شروع کنم به نوشتن . مي خوام توي وب خودم همش حرف هاي توي دلم و بگم و اتفاقات زندگي و اين جور چيزا . خدا کنه حوصلتون بشه حرفاي من و هم بشنوين. همش مي گن ما دخترا زياد حرف ميزنيم اما من  قول ميدم زياد حرف نزنم و خلاصه بنويسم. اول کار با اين شعر شروع مي کنم .


    اي دوست دلت هميشه زندان من است
    آتشکده عشق تو از آن من است
    آن روز که لحظه وداع من و توست
    آن شوم ترين لحظه پايان من است


    خوب اين روزهاي سرد زمستوني شبهاي قشنگي داره . مي شه اين شبها سرگرمي هاي خوبي برا خودمون دست و پا کنيم . خوب من به جز مطالعه به نوشتن علاقه دارم و دوست دارم دلتنگي هام و بنويسم و از حالا به بعد شروع مي کنم و يه عالمه دلتنگي مي ريزم توي اين کلبه جديدم که قراره پناهگاه دلنوشته هاي من باشه . البته اينجا هميشه منتظر مهمون هستم . شما دوستاي عزيز که ميايين به آرامگاه قلب خسته من سر مي زنيد و نظر هم مي دين . منتظر حضور گرمتون توي اين سرماي پر شور و هياهو هستم .


    زندگي مثل پيانو است ، دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت که دکمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي


    ***


    اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود


    ***


    اشکي که بي‌صداست پشتي که بي‌پناست دستي که بسته است پايي که خسته است دل را که عاشق است حرفي که صادق است شعري که بي‌بهاست شرمي که آشناست دارايي من است ارزاني شماست


    متن فوق توسط: مريم زماني نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    درباره خودم
    گاه به گاه
    مريم زماني[12]
    اشکي که بي‌صداست پشتي که بي‌پناست دستي که بسته است پايي که خسته است دل را که عاشق است حرفي که صادق است شعري که بي‌بهاست شرمي که آشناست دارايي من است ارزاني شماست
    لوگوي من
    گاه به گاه
    لوگوي دوستان من




    آهنگ وبلاگ من
    اشتراک در خبرنامه

    نام:

    ايميل: